![]() |
![]() |
|
| وبلاگ شخصي...داستان...مسائل اجتماعي سياسي |
|
محتسب مستی به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت: ای دوست اين پيراهن است افسار نيست گفت:مستی،زان سبب افتان و خيزان ميروی گفت:جرم راه رفتن نيست،ره هموار نيست گفت:مي بايد ترا تا خانه قاضی برم گفت:رو صبح آی ،قاضی نيمه شب بيدار نيست گفت:نزديک است والی را سرای آنجا شويم گفت:والی از کجا در خانه ی خمار نيست گفت:تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب گفت:مسجد خوابگاه مردم بدکار نيست گفت:ديناری بده پنهان و خود را وارهان گفت:کار شرع کار درهم و دينار نيست گفت:از بهر غرامت جامه ات بيرون کنم گفت:پوسيده است ،جز نقشی ز پودو تار نيست گفت:آگاه نيستی کز سر درافتادت کلاه گفت:در سر عقل بايد بي کلاهی عار نيست گفت :می بسيار خوردی،زان چنين بيخود شدی گفت:ای بيهوده گو،حرف کم و بسیار نيست گفت:بايد حد زند هشيار مردم،مست را گفت:هشياری بيار،اينجا کسی هشيار نيست ماده 527 قانون مجازات اسلامی:هر کس مدارک اشتغال به تحصيل يا فارغ التحصیلی يا تأييديه يا ريز نمرات تحصيلی دانشگاهّها و مؤسسات آموزش عالی و تحقيقی داخل يا خارج از کشور يا ارزشنامه های تحصيلی خارجی را جعل کند يا با علم به جعلی بودن ان را مورد استفاده قرار دهد علاوه بر جبران خسارت ،به حبس از يک تا 3 سال محکوم خواهد شد.در صورتی که مرتکب از کارکنان دولت باشد به حد اکثر مجازات محکوم خواهد شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط حامددي |
|
|
حد زنا
ماده 63:زنا عبارت است از جماع مرد با زنی که بر او ذاتا حرام است گرچه در دبر باشد،در غير مورد وطی به شبهه 1.دبر به معناي پشت است(استناد از اون آيه که زنهاي شما کشتزارهاي شما هستن،پس هرگونه که خواستيد ميتوانيد کشت کنيد)بله دگه 2.براي تحقق زنا حتماً بايد يکی از طرفين مرد و ديگری زن باشد و نزديکی با خنثی از تعريف زنا خارج است ماده 64_زنا در صورتی موجب حد ميشود که زانی يا زانيه بالغ و عاقل ومختار بوده و به حکم و موضوع ان نيز آگاه باشد ماده 65.هرگاه زن يا مردی حرام بودن جماع با ديگری را بداند و طرف مقابل از اين امر آگاه نباشد و گمان کند ارتکاب اين عمل براي وی جايز است فقط طرفی که آگاه بوده محکوم به حد زنا ميشود ماده 72_هرکس به زنايی که موجب حد است اقرار کند و بعد توبه نمايد،قاضی ميتواند تقاضاي عفو او را از ولي امر بنمايد يا حد را بر او جاری نمايد ماده 74_زنا چه موجب حد جلد(شلاق)باشد چه موجب حد رجم با شهادت 4 مرد عادل يا 3 مرد عادل و 2 زن ثابت ميشود ماده 76_شهادت زنان به تنهايی يا به انضمام شهادت يک مرد عادل زنا را ثبت نميکند ماده 81_هرگاه زن يا مرد زانی قبل از اقامه شهادت توبه نمايد،حد از و ساقط ميشود و اگر بعد از اقامه شهادت توبه کند حد ساقط نميشود ماده 82_حد زنا در مورد زير قتل است و فرقی بين جوان و غيره جوان و محصن و غير محصن نيست: الف_زنا با محارم نسبی ب_زنا با زن پدر که موجب قتل زانی است ج_زناي غير مسلمان با زن مسلمان د_زنای به عنف و اکراه که موجب قتل زانی اکره کننده است ماده 83_حد زنا در مورد زير رجم است: ا_زناي مرد محصن،يعنی مردی که داراي همسر دايمی است و با او در حالی که عاقل بوده جماع کرده و هروخت نيز بخواهد ميتواند با او جماع کند ب_زناي زن محصنه با مرد بالغ،زن محصنه زنی است که داراي شوهر دايمی است و شوهر در حالی که زن عاقل بوده با او جماع کرده و امکان جماع با شوهر را نيز داشته باشد تبصره_زناي زن محصنه با نابالغ موجب حد تازيانه است ماده 86_زناي مرد يا زنی که هريک همسر دايمی دارد ولی به واسطه مسافرت يا حبس و مانند آنها از ازراههاي موجه به همسر خود دسترسی ندارند،موجب رجم نيست 1.نظر به اينکه تحقق شرايط احسان مشروط به شرايطی است که در قانون مجازات اسلامی به ويزه در مواد 83 و 86 بيان شده است و خانوم شاه گل که در دفاع از خود،عدم توانايیه جنسي همسر خود را مطرح کرده است که مدارک موجود در پرونده نيز مويد ان ميباشد لهازا اعتراض محکوم اليها نسبت به عدم تحقق شرايط احصان وارد به نظر ميرسد(77/8/9_15 رديف 17/77) ماده 87_مرد متاهلی که قبل از دخول مرتکب زنا شود به حد جلد و تراشيدن سر و تعبيد به مدت 1 سال محکوم خواهد شد ماده 88_حد زناي زن يا مردی که واجد شرايط احصان نباشند صد تازيانه است ماده 90_هر گاه زن يا مردی چند بار زنا کند و بعد از هر بار حد بر او جاری شود در مرتبه چهارم کشته ميشود ماده 94_هرگاه اميد به بهبودي مريض نباشد يا حاکم شرع مصلحت بداند که در حال مرض حد جاری شود يک دسته تازيانه يا ترکه که مشتمل بر 100 واحد باشد،فقط يک بار به او زده ميشود هرچند همه آنها به بدن محکوم نرساند ماده 95_هرگاه محکوم به حد.دیوانه يا مرتد شود حد از و ساقط نميشود ماده 96_حد جلد را نبايد در هواي بسيار سرد يا بسيار گرم جاری نمود ماده 97_حد را نميشود در سرزمين دشمنان اسلام جاری کرد ماده 99_هرگه زناي شخصی که داراي شرايط احصان است با اقرار او ثابت شده باشد هنگام رجم،اول حاکم شرع سنگ ميزند بعدن ديگران،و اگر زناي او به شهادت شهود ثبت شده باشد اول شهود سنگ ميزنند بعدن حاکم و سپس ديگران تبصره_عدم حضور حاکم يا اقدام حاکم و شهود براي زدن اولين سنگ مانع اجراي حد نيست ماده 100_حد جلد مرد زانی بايد ايستاده و در حالی اجرا گردد که پوشاکی جز ساتر عورت نداشته باشد.تازيانه به شدت به تمام بدن وی غير از سرو صورت و عورت زده ميشود.تازينه را به زن زانی در حالی ميزنند که زن نشسته و لباسهاي او به بدنش بسته باشد ماده 102_مرد را هنگام رجم تا نزديکي کمر و زن را تا نزديکي سينه در گودال دفن ميکنند ماده 103_هرگاه کسی که محکوم به رجم است از گودالی که در ان قرار گرفته فرار کند در صورتی که زناي او به شهادت ثابت شده باشد براي اجراي حد برگردانده ميشود اما اگر به اقرار خود او ثابت شده باشد برگردانده نميشود ماده 104_بزرگي سنگ در رجم نبايد به حدی باشد که با اصابت يک يا دو عدد،شخص کشته شود.همچنين کوچکي ان نبايد به اندازه ای باشد که نام سنگ بر ان صدق نکند ماده 106_زنا در زمانهاي متبرکه چون اعياد مذهبی و رمضان و جمعه و مکانهي شريف چون مسجد علاوه بر حد،موجب تعزير است ماده 107_حضور شهود هنگام اجراي حد رجم لازم است ولی با غيبت آنان حد ساقط نميشود اما با فرار آنها حد ساقط ميشود حد لواط ماده 108_لواط،وطي انسان مذکر است،چه به صورت دخول باشد يا تفخيذ 1.تفخیذ به ماليدن الت تناسلی به ران يا دواليه و کفل گويند ماده 109_فعل و مفعول لواط هر 2 محکوم به حد خواهند شد ماده 110_حد لواط در صورت دخول قتل است ماده 119_شهادت زنان به تنهايی لواط را ثبت نميکند ماده 121_حد تفخيذ بين 2 مرد بدون دخول براي هريک ،100 تازيانه است ماده 122_اگر تفخيذ و نظاير ان سه بار تکرار و بعد از هر بار حد جاری شود در مرتبه 4 حد ان قتل است ماده 123_هرگاه 2 مرد که باهم خويشاوندی نسبی نداشته باشند بدون ضرورت زير يک پوشش بطور برهنه قرار گيرند هر 2 تا 99 ضربه شلاق تعزير ميشوند ماده 124_هرگاه کسی ديگری را از روی شهوت ببوسد تا 60 ضربه شلاق تعزير ميشود دوستی داشتم هميشه اين شعرو ميخوند: بوسه مگر نيست فشاردولب،اينکه گنه نيست چه روزو چه شب مساحقه ماده 127_مساحقه همجنسبازی زنان است با اندام تناسلی ماده 129_حد مساحقه براي هريک از طرفين 100 تازيانه است ماده 131_هرگاه مساحقه سه بار تکرار شود و بعد از هربار حد جاری گردد در مرتبه 4 حد ان قتل است ماده 134_هرگاه 2 زن که باهم خويشاوندی نسبی نداشته باشند بدون ضرورت برهنه زير يک پوشش قرار گيرند به کمتر از 100 تازيانه تعزير ميشوند قوادی ماده 135_قوادی عبارت است از جمع و مرتبط کردن دونفر يا بيشتر براي زنا يا لواط ماده 138_حد قوادی براي مرد 75 تازيانه و تعبيد از محل به مدت 3 ماه تا 1 سال است و براي زن فقط 75 تازيانه است قذف ماده 139_قذف نسبت دادن زنا يا لواط است به شخص ديگری ماده 140_حد قذف 80 تازيانه است نيستی،محکوم به حد قذف ميشود،همچنين اگر کسی به فرزند مشروع ديگری بگويد تو فرزند او نيستی محکوم به حد قذف خواهد بود ماده 144_هرگاه کسی به قصد نسبت دادن زنا به شخصی مثلاً بگويد زن قحبه يا خواهر قحبه يا مادر قحبه،نسبت به کسی که زنا را به او نسبت داده است محکوم به حد قذف ميشود و نسبت به مخاطب که به واسطه اين دشنام اذيت شده است تا 74 ضربه شلاق تعزير ميشود ماده 145_هر دشنامی که باعث اذيت شنونده شود و دلالت بر قذف نکند مانند اينکه کسی به زنش بگويد تو باکره نبودی موجب محکوميت گوينده به شلاق تا 74 ضربه ميشود ماده 148_اگر قذف شونده به آنچه به او نسبت داده شده است تظاهر نمايد قذف کننده حد و تعزير ندارد ماده 157_هرگاه کسی چندبار اشخاص را قذف کند و بعد هر بار حد بر او جاری شود در مرتبه 4 کشته مشود حد مسکر ماده 165_خوردن مسکر موجب حد است،اعم از آنکه کم باشد يا زياد،مست کند يا نکند،خالص يا مخلوط باشد به حدی که آنرا از مسکر بودن خارج نکند تبصره 1_آب جو در حکم شراب است،گرچه مست کننده نباشد و خوردن ان موجب حد است تبصره 2_خوردن آب انگوری که خود به جوش آمده يا بوسيله آتش يا آفتاب و مانند ان جوشانيده شده است حارم است اما موجب حد نميباشد ماده 166_حد مسکر بر کسی ثابت ميشود که بالغ و عاقل و مختار و آگاه به مسکر بودن و حرام بودن ان باشد تبصره 1_در صورتی که شراب خورده مدّعی جهل به حکم يا موضوع باشد و صحت دعواي وی محتمل باشد محکوم به حد نخواهد شد تبصره 2_هرگاه کسی بداند که خوردن شراب حرام است و انرا بخورد محکوم به حد خواهد شد گرچه نداند که خوردن ان موجب حد ميشود ماده 167_هرگاه کسی مضطر شود که براي نجات از مرگ يا جهت درمان بيماری سخت به مقدار ضرورت شراب بخورد محکوم به حد نخواهد شد ماده 174_حد شرب مسکر براي مرد يا زن 80 تازيانه است تبصره_غير مسلمان فقط در صورت تظاهر به شرب مسکر به حد محکوم ميشود ماده 177_حد وختی جاری ميشود که محکوم از مستی بيرون آمده باشد ماده 179_هرگاه کسی چندبار شرب مسکر نمايد و بعد از هربار حد بر او جاری شود در مرتبه 3 کشته ميشود |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط حامددي |
|
|
هيزم شکن پيری که از سختي روزگار به تنگ آمده بود بسته ی هيزم را گذاشت زمين وداد زد،ديگر تحمل اين زندگی را ندارم،کاش مرگ به سراغم ميآمد،در همان لحظه مرگ آمد و گفت:چه ميخواهی انسان،مرا صدا کردی؟پير گفت:ببخشين قربان.ممکن است کمک کنيد اين دسته هيزم را روی شانه هایم بگذارم.
ميگويند مراقب باشيد چه آرزويی ميکنيد،ممکن است روزی براورده شود، همه ما يه سری هدفا و آرزوها درونمون داريم،کنار اين يه سری شايد هدفاي عجيبو غريب هم در درون ما هستن،آنقدر عجيب و غريب و ترسناک که هيچ گاه شايد عملی نشن،احساس دوست داشتن بودن بعضی چيزا که فقط میتونه به خودتون اختصاص داشته باشه.بزارين يه مثالی بزنم،دوستی داشتم به نام هادی که آرزوش اين بود که با يه دختر سياه پوست سکس کنه(البته خب فکر بدي هم نيست،هه هه)يا دختری بود به نام نسيم که ميخواست به مناسبت ازدواج پدر و مادرش 1335 شاخه گل نرگس زرد بهشون بده،يا شبنم ميخواست يه خونه داشته باشه که همه چيز سفيد باشه توش،علی ميخواست که يه پرورش شتر مرغ داشته باشه و کلی دگر، کعبه يک سنگ نشانيست که ره گم نشود....حاجی احرام دگر بند و ببين يار کجاست مهم اين بود که اينا به همراه هدفاي اصليشون يه چيزايی دیگه هم داشتند که خيلی شايد براي بقيه مهم نبود اما براي خودشون لذت آور بود،به مناسبت سالگرد جدا شدن من از گروهمون بهانه ای شد تا يه باردگه من هم عجيب غريب ترين هدفامو بنويسم،خوشال ميشم که اگه شما هم چيزی داشتين بنويسين يا اگه اشترکی داشتيم قيد کنين....، باز گويم که نه در اين واقعه حامد تنهاست....غرقه گشتند در اين واديه بسيار دگر 1.يه روزی ريس جمهور ميشم،خب شايد بخندی،ولی بايد بگم تو جز ارايش کردن چيز دگه ای بلد نيستیو اون پيغام ج راسل رو تا حالا از ترس بسته شدن پیجت 100 بار فرستادی چه انتظاری هست،چه خوب گفت اون شاعر که:تو کز محنت ديگران بي غمی...نشايد که نامت نهند آدمی، خب دیگه،بهرحال هر کجا هستم باشم،آسمان مال منست،من اگر کامروا گشتمو خوشدل چه عجب،اجر صبريست کزان شاخه نباتم دادند،هاتف انروز به من مزده اين دولت داد،که بدان جورو جفا صبروثباتم دادند. 2.اينکه خودمو از يک بلندی پرت کنم پايين،اخ دوس دارم يه روز مجبور به اينکار شم،بد چند قدم بيام عقب و يوهو....شايد من تنها کسی بودم که خوشال شدم وختی فهميدم تو قانون مجازات اسلامی نوعی از اعدام بنام پرتاب از بلندی وجود داره،يا اينکه دوس دارم با يه کاميون که با سرعت از جلو مياد محکم برخورد کنم،م م م م م،اما پرتاب از بلندی يه چيز ديگست،جاش رو هم ديدم. The calm Coll face of the river Asked me for a kiss 3.اينکه همه اعضاي بدنمو هديه کنم بره. ما به دين در نه پي حشمتو جاه آمديم...از بد حادثه اينجا به پناه آمديم، جرج اليوت میگه:زندگی به چه دردی ميخوره اگر آنرا کمی آسانتر براي بقيه نکنيم،گروه خونيم o- ،کسی چيزی نميخاد،يوهوووووووو 4.اينکه يه روزی همينجور که کتابم بازه،چایی ريخته شده و لباسم رو هم افتاده و هنوز آهنگ داره ميخونه بزارم و برم دنبال کارم،برم پي کار خودم،اين که الکی کلی ادم دور خودم جمع شدن که بيشترشون وجودشون الکی بود، دیگه از طلا بودن پشيمان گشته ايم...مرحمت فرموده مارا مس کنيد.. اهوم،آره دوست داشتم همه چيز همينجور بمونه و برم،يه جايی که ندونی کجاست 5.اعتياد را دوس ميدارم،مارا به رندی افسانه کردن پيران جاهل،شيخان گمراه انقدر که اگه يه روز همه چی خوب بود و ديگه نيازی به کار نبود ميرم دنباله اعتياد،دوس دارم تا ته ته اعتياد برم،تيکه تيکه شم،اصلاً اين بهترين هديه خدا !!! واسه آدما بوده،مخصوصا نوع استنشاقی..وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی اين راه کج ميرسه به مقصد،خدا ميدونه،منو تو گم ايم تو اين اندازه ی بی وسط،خداميدونه،تا کی شتاب،رقص نورو آب،تو قطار زندگی،انتخاب توهمو سراب،اخ که چه حالی ميکنم من،توي اين چرخه سردر گم،من ميچرخم يا چرخ گردون،خدا ميدونه...خدا ميدونه... 6.گاهن دوس دارم اعضاي بدنمو ببرم،مخصوصاً پاهامو با چاقو ببرم،کلاً خال کوبی،سوزوندن و تيغ کشيدنو دوس دارم،يادمه تو بيمارستان يا اطاق عمل مريضا رو که مياوردن و همکلاسيام صورتشونو بر ميگردوندن من با چه لذتی نگا ميکردم به زخما،حامد خام طمع شرمی از اين قصه بدار...عملت چيست که فردوس برين ميخواهی.دوست داشتم نصف صورتم سوخته بود،يادمه چن سال قبل با يکی از دوستام رو صورتمون با تيغ يه چيزايی کشيديم،ای بابا،کلاً درد کشيدن لذت داره.امتحان کن 7.بدم نمياد يه بار فرصت اين دست بده که سر يکيو ببرم، گناه اگر چه در اختيار ما نبود حامد.....تو در طريق ادب باش و گو گناه منست. گرچه ميتونه کار سختی باشه اما احساس ميکنم اون لحظه بی لذت نخواد بود،اينکه خون داغ بپاشه تو سرو صورتت و تو تو اوج وحشي گريت باشی،اون کليپ موبايل بود مال زرقاوی که سر ميبرد،چقد دوس دارمشا،البته بدم هم نمياد سر خودمو ببرن اما خب يکم ميترسم،بعضی وختا تو تصوراتم مياد که دورو بري امو کشتم،چيزی که تو زهنم مياد اينکه همه اطاقا چراغ قرمز توشون روشنه،بوي خون همه جاهست،جسدا افتادن و من که بهم ريخته شدم دارم ماشين چرخ گوشت رو آماده ميکنم تا بريزمشون تو اون(بگم که اين فکرو من قبل از ساخته شدن فيلمSweny todداشتم.هه هه) 8.اين يکی جديدن به سرم زده،در کتاب آيين دادرسی کيفری نوشته شده:شکنجه متهم به شيوه هاي مختلف انجام ميشده است،طبق فرمان شاهی 1498 فرانسه در آغاز شکنجه متهم ميبايست ناشتاي هشت ساعته بوده و شکنجه نيز به مدت 1 تا 1/5 ساعت به طول انجامد،متداولترين شکنجه ای که کليسا به ان دست ميازيد بيدار نگاه داشتن متهم به مدت 4 روز بود که به عقيده قضات عمل کننده آن نتايج بسيار جالبی ببار مياورد،خب ميخوام امتحانش کنم،ببينم تا کجا ميتونم پيش برم دهنم قرص بمونه،گرچه نخوام چيزيو بگم بسوزوننم هم نميگم اما اين يه امتحان واقعيه،راستی به تازگی هم شنيدم يکی از پدراي عزيز براي اينکه دخترشو تنبيه کنه(از بچه هاي 360)تا صبح نذاشته بخوابه،خب البته خودشون هم نخوابيدن. خب ديگه قرار بود عجيب باشه.داشتم به اين فکر ميکردم اگه الان اون فرشته آرزوها مثل داستان اول ميخواست اينارو براورده کنه چی ميشد، آخر هم اين شعر لنگستن هيوز رو بخونين که عاليه: Hold fast to dreams For if deams die Life is broken-winged bird That cannot fly Hold fast to dreams For when derams go Life is barren field Frozen with snow |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط حامددي |
|
|
دو نفر تو يه جنگل ميرفتن که به شب بر ميخورن.مجبور ميشن که دیگه شب رو زير يه سرپناهی بخوابن تا فردا برن ..صبح که از خواب بيدار ميشن ميبينن که يه گرگ جلوشن واسّاده...هيچ چيزی هم براي دفاع ازخودشن نداشتن.شروع ميکنن به فرار کردن.در حالی که داشتن فرار ميکردن يکی از اونا هی کوله پشتی شو مينداخت دور..لباسشو درمياورده..پوتينشو از پاش در مياورده.اون يکی به دوسش ميگه واسه چی اينکارارو ميکنی.تو هرچقد هم بخوايی تند بدویی از يه گرگ که نميتونی سريعتر بدویی..دوسش که داشته اخرين پيراهنشو در مياورده لبخند زنان ميگه من ميدونم نميتونم از يه گرگ تندتر بدوام.لازم هم نيس که اينکارو بکنم.فقط کافيه از تو تندتر بدوام.
. . اينو گفتم تا سؤاليو که خودم طرح کردمو بپرسم..نميدونم اين سؤال قبلن وجود داشته يا نوع مشابهش اما بهر حال مهم نيس..بدون اينکه بدونم ذهن من رسيده.يه سؤالی که با پاسخ دادن بهش ميشه بعضی چيزارو فهميد.چيزاي که ادّعاشو داریم.چه با جواب دادن بهش من معیاری رو براتون براي سنجش ارائه نخواهم داد. . . . فرض کنين که با 3 نفر دیگه تو يه جزيره گير افتادين..يه جزيره به اندازي يه زمين تنيس وسط يه اقيانوس بزرگ.به زودی هم غذاتون تموم ميشه و خواهید مرد..يکی از همين روزاي آخر عمرتون يه قايق سريع وسير سرگردان پيداش ميشه..اما مشکل اينجاس که فقط يه نفر از شما ميتونه سوار بشه و نجات پيدا کنه..و اونيم که ميره دیگه کمکی هم نخواهد اورد..چيکار ميکنين؟ 3 تاي بقيه رو از بين ميبرين به هر طريقی که شده و نجات خواهيد پيدا کرد(طبق قانون مجازات هم نخواهيد شد چون مجبور بودين)قرعه ميندازين بين خودتون که در اين صورت اگه اسمتون در نياد ميميرين به همين راحتی..يا اينکه از حقتون ميگزرين نه به خاطر اينکه اين دنيا واستون ارزش نداره چون بهر حال از نعمت حياط هم به اين راحتی نميشه گذشت...يا هر کاره دیگه که انجام ميدين؟ . . . اين سؤال در واقع جواب مشخصی نداره..هر کسی هر جوابی بده درسته...بهر حال هر کسی يه جوره..مثه داستان اون قاضی که يکی اومد پيشش شکايت کرد..قاضی گفت آره حق با توه.تو راست ميگی.متهم هم اومد حرفشو زد قاضی گفت اره حق با تو هم هست.تو هم راس ميگی...زن قاضی که اينو ديدگفت اين چه وضعشه تو هم به شاکی گفتی حق با توه هم به متّهم..اين جوری که نميشه..قاضی رو به زنش کرد گفت آره حق با توام هست..توام راست ميگی قبل از تشنه شدن چاه را بکنید http://blog.360.yahoo.com/blog-9.l98aQ5dqKhX31MIg--?cq=1 |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط حامددي |
|
|
از بالا که نگا ميکنی ، تقريباً همه چی اين طوری به نظر مياد که :
همه دور هم مي چرخن و پي چيزی ميگردن.
شکم:
خرسه شبا از گشنگی بلند ميشه ميره کورمال کورمال تو جنگل و خرناس ميکشه.دنبال يه سوراخ زنبور يا هر چيز ديگه ميگرده تا رو لايه هاي چربی زير پوستش يه رویه بکشه.......
بيکاره با دستش که از شدّت سرما ميلرزه يه کاغذ روزنامه ی پاره رو از رو زمين برميداره از هم باز ميکنه،بلکه يه تيکه نون دهن خورده توش پيدا کنه...........
بچه شيرخواره با بيصبری به سينه مادرش ميکوبه......
زير شکم:
مدير بانک 2 ساعت تموم راجع به پيکاسو و هنر نوين وراجی ميکنه،ضمن وراجی تمام مدت با چشماش يه خوانومه رو ميخوره......
سرجوخه ها دستشون زير دامن دختراي روستاييه.......
يه آقای محترم چشمک زنان از دربان هتل ميپرسه اينجاها کجا ميشه به يه سيمينه خانوم مهره محک زد........
خانم معلّم بيقرار براي سه شنبه شب ميفرسته دنبال يکی از شاگرداي پسرش که دیگه حالا به سن بلوغ رسيده......
رقاصه موقع رقص نيگاهاي عجيب و غريبی سمت لز ميکنه.زن صاحب فروشگاه که به خودش طلا و جواهر زده اون جا نشسته و شنگول به نظر مياد.......
قناری از هيجان روی چوب قفس بند نميشه.با بالهای کوچکش بال بال ميزنه.بايستی رفع حاجت کنه.....
پول:
صبحاميليونها نفر از ايستگاه قطار تيره و دود گرفته ي حومه شهر سرازير ميشن توي شهر..پاهاشونو لخ لخ ميکشن رو زمين..بالا سرشون توده ی ابری از بخار دهن جمع ميشه....
در پي پول دوست به دوست خيانت ميکنه.........
سهامدار ليست سود اوراق بهادار رو باز ميکنه ببينه چقدر فايده کرده.........
گدا دنبال يک نفر ميگرده که باور کنه اون کوره.........
قماربازا ديونه وار دنبال يک نفر ميگردن که بهشون پول قرض بده........
بانکدار دنبال پول غريبست.......
همه ميگردن:سکه ايی که از روی صندلی راحتی سر ميخوره پایین و هواپيماي در حال
سقوط هر 2 دنبال زمين ميگردن..اما امان از دسته نيروي جاذبه عزيز....!
مردی دنبال سگش ميگرده و سگه دنبال اون.
مامانم دنبال سبد کليدش ميگرده...
خونواده ها دنبال يه اپارتمان ميگردن...
يه آدم ناميد براي بودنش تو دنيا دنبال يه دليل ميگرده....
از بالا که نگا کنی ،تقريباً اين طوری به نظر مياد که:
هيچ کس چيزيو که در اصل داره، نداره.
تمام دنيا در حال گشتنه...........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط حامددي |
|
|
آدميزاد 3 دستن:دسته اول...دسته دوم و مهم تر از همه دسته سوّم.....
آدميزاد 2 تا پا داره و 2 تا اعتقاد:يکی براي وختی که حالش روبراهه و يکی هم براي موقعی که حالش خرابه...اسم اين دوّمی رو گذشته دين.................. آدميزاد جزو مهره دارانه و علاوه بر يک روح ناميرا از يه سرزمينه ابا و اجدادی هم برخورداره تا زيادی به خودش نباله........... آدميزاد به صورت طبیعی توليد ميشه؛ولی حس ميکنه طريقه ی به وجود اومدنش غير طبیعی بوده.برا همين زياد دوس نداره راجع بهش حرف بزنه.به وجود ميارنش.اما ازش نميپرسن خودش دلش ميخواد يا نه......... آدميزاد موجودی به درد بخوره؛آخه مرگ يه سرباز سهام نفت رو تو بازاراي جهانی بالا ميبره و مرگ يه مدنچی عايدي صاحب معدن رو زياد ميکنه؛از فرهنگ و علم و هنرش هم که ديگه نگو........................................ آدميزاد در کناره غریزه توليد مثل و خوردن و آشاميدن 2 علاقه مفرط ديگه هم داره:سرو صدا راه اندختن و گوش به حرف کسی ندادن...ميشه گفت آدميزاد واقعاً موجوديه که هميشه موقع صحبت گوشش جای ديگه ايه...اگه آدم عاقلی باشه حقشه که اين کارو بکنه:آخه فقط به ندرت حرف حسابی از دهن کسی در مياد.چيزی که آدما با کمال ميل بهش گوش ميدن وعده و وعيده؛تملّق و چاپلوسيه؛تعريف و تمجيده؛صلاحه که آدم هميشه 3 درجه از حدّی که خودش ممکن ميدونه چاپلوسی کردنش رو غليظتر کنه............................. آدميزاد نسبت به هم نوع خودش بخيله.برا همينه که قانون رو را اورده.ميگه اگه من حق ندارم فلانً کارو بکنم پس بقيه هم نبايست حقش رو داشته باشن.... برای اينکه خاطرت از کسی جمع بشه بهتره بری رو پشتش بشينی..تا وختی که روش نشستی لاقل خاطرت جمع هس که از دستت نميره...بعضيا که حتّا به شخصيت افراد اطمينان ميکنن............................ آدما به 2 دسته تقسيم ميشن:مذکّرا نمي خوان فکر کنن و مونثا نميتونن فکر کنن.....افراد هر 2 دسته چيزی دارن که اصطلاحاً بهش ميگن احساس..مطمئن ترين راه براي بر انگيختن اون تحريک نقاط خاصی از ساختمون اعصابه..اون وخت که بعضی آدما از خودشون شعر پس ميدان.............................. هر ادميزادی يه جيگر..یه طحال..2 ريه و يک بيرق داره..همه آدما اين چاهار ارگان براش اهميت حياتی دارن..ممکنه آدمی جيگر.طحال يا يه ريه نداشته باشه اما آدم بی بيرق پيدا نميشه....................................... آدماي همراه وجود ندارن..آدماي حاکم داريم و آدماي تحت حاکميت...با اين وجود تاحالا نشده يه نفر به خودش حاکم بشه..آخه برده متخاصم هميشه زورش از اربابی که به حکومت کردن معتاد شده بيشتره..هر آدمی نسبت به خودش ناتوانه........................ آدميزاد وختی حس ميکنه کمرش شل شده ، عالم و زاهد ميشه.بعد هم از شيرينی لذاّت دنيوی چشم ميپوشه . اسم اينکارو ميزاره درون نگری.................... آدماه پيرو جوون فکر ميکنن نزادشون با هم فرق ميکنه..پيرا معمولاً يادشون ميره که خودشن جوون بودن يایادشون ميره که ديگه پير شدن...جونا هم هيچ وخت حاليشون نميشه اونا هم بالاخره پير ميشن...................... آدميزد دلش نمیخواد بميره، چون نميدونه بعد از مرگش چی به سرش مياد امّا برا خودش خيال ميکنه که ميدونه...با اين حال بازم دلش نميخاد بمیره.آخه ميخواد همين زندگيو يه کم ديگه ادامه بده..منظورش از يه کم ، تا ابد........................ به علاوه آدميزاد موجودي که ميخ ميکوبه ، موزیک دلخراش ميزنه و واق واق سگش رو در ميآره . بعضی وختا هم آروم ميگيره.اما اون موقعيه که ديگه مرده................. در کنار آدميزادا موجوداتی هم وجود دارن به اسم فارس ها و پارس ها……...ولی ما هنوز درس اونارو نخونديم..تازه از سال بعد کلاس حيوون شناسی داريم(ببخشينا)........................ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط حامددي |
|
|
يه جک بود اينجوری بود:ميگن يه بار يکی ميره کافی شاپ سفارش يه چايی ميده..گارسون چايو ميآره.يارو ميبينه که يه مگس داره تو چايی شنا ميکنه...گارسونو صدا ميزنه ميگه که تو چاي من چرا يه مگس شنا ميکنه...گارسن ميخنده ميگه:نه ميخواستی يه گاو شنا کنه پس.........
اگه الان من بخوام يه اسکناس 100 دلاری بهت هديه بدم نه تو نه ميگی...نه ميگی؟مچالش کنم نه ميگی باز؟....زير پام لهش کنم..اصلا 2 تيکش کنم..نه تو نميگيريش؟..آقا..خانم ارزشه آدم هم بايد اينطوری باشه..که اگه يه اتفاقيم بيفته نياد پايين ..بازم همون ارزشو داشته باشه..حالا باز تو هی بيا بگو...بگو که.............................................................................ای بابا
ميگن لئوناردو داوينچی ميخواسته تابلو شام آخرو بکشه ميخواسته آدمييو پيدا کنه تا بتونه از رو چهره اونا مسيح و يهودا رو بکشه...يه روز تو کليسا جوانيو ميبينه که خوش سيما واسّاده..ازش می خاد که بياد تا چهره مسيح رو از چهره اون بکشه...اما واسه چهره يهودا کسيو پيدا نميکنه....3 سال طول ميکشه تا اينکه کليسا فشار ميآره که لامسّب تو انقدر ميخوری ميخوابی پاشو اين تابلورّو تکميل کن ديگه...اونم شاگرداشو
ميفرسته شهر تا يکی پيدا کنن که چهرش شبيه يهودا باشه..اونا هم میرن و يکيو که کنار خيابون خوابيده بوده با لباسهای پاره پاره و قيافه در هم شکسته پيدا ميکنن ميارن..مرد از داوينچی ميپرسه که واسه چی اونو اوردن..اونم ميگه که ميخاييم از رو چهره تو چهره يهودارو بکشيم..مرد لبخندی ميزنه ميگه:عجب....3 سال پيش هم يکی از من خواست که بيام و چهره مسيح رو از رو چهره من بکشه....ديدی حالا ...عزيزم خوبی بدی هر دو يه چهره دارن..بستگی داره که تو با کدوم يکی روبرو شی...همين خودت يه عدّه ميگن مهربونی..يکيا ميگن خوبی...بعضيا هم ميگن واه واه واه اسمشو نیار...حالا تو هم هی بيا بدي رو بگو..همش که بدی نيس...هی بيا بگو..........................................................م م ممممممممممم
فرانسوا ولتر میگه:زندگی عين بازی ورقه..همه آدما مجبورن کارتهايی که دسشون مياد رو قبول کنن ولی آزادن هر جور که ميخوان بازی کنن باهاشون.....ديدی حالا ...عزيزم زندگيه خودمه...حالا باز تو هی بيا بگو......................................................هییییییییییییییییییی
باز بيا بگو چرا اينهمه دختر تو ليستت هست..........نه... نه... نه.... ميخواستی پسر باشه.....نه آخه ميخواستی پس چی باشه....اونم اين پسرای لختو مو سيخ سيخی...همونا که لازمه باشن هستن...بازم ببینم دعوت میکنم ازشون....مگه نشنيدی که ميگن اگه دو تا خرگوشو دنبال کنی هيچ کدومو نميتونی بگيری...مگه نشنيدی ميگن اگه قراره 2 تا قورباغه بخوری اول اونی که زشتو بزرگتره رو بخور..هه هه هه.....آصلا page خودتو ديدی...نه .....تو که پسری چنتاشن پسرن يا تو که دختری 80 % پسرن...نه..باز بيا بگو...نه آخه ميخواستی پس چی باشه..........نشنيدی ميگن باد بادک زمانی بالا ميره که با باد مخالف روبرو شه.............
يه زمانی يه پادشاه بوده خيلی مهربونو ناز...همه هم راضی بودن..اما يه جادوگری اين جا بوده هی بدیه اين شهرو ميخواسته ..اخرشم مياد تو اب شهر دارو ميريزه همه مردم شهر ديوونه ميشن جز شاه و خانوادش که ابشون با مردم شهر فرق داشته..حالا شاه هر چی ميگفته مردم ميخنديدن ميگفتن نگاش کن ديوونه شده...شاه ميگفته ماليات کم شه مردم مسخره ميکردن...به وزير ميگفته لشکرو آماده کن وزیر ميگفته شاه ديوونه شديا....تا جايی که مردم شهر ميگن که شاه ديوونه شده و بايد عوضش کرد...شاه که اينطور ميبينه با خانوادش ميره از اون آب ميخوره و خودش هم ديوونه ميشه..حالا شاه هر حرف بی ربطی ميزده مردم هورا ميکشيدن و ميگفتن به به چه شاهی....يه ضرب المثل امريکايی ميگه:اگه نميتونی شکستشون بدی بهشون ملحق شو.... هوراااااااااااااااااا
اينم ربطی نداره اما گوش کن...يه زمانی يه شاهی به وزيراش دستور ميده که يه انگشتری بسازن که روش يه جمله نوشته باشن که هر وخت شاه شاد بود نگاش کنه از شاديش مغرور نشه و هر وخت ناراحت بود نگا کنه ناراحتيش کم شه...آقا اين وزيرا دور هم جم ميشن ميگن نگا کن ببين چه نونی انداخته دامن ما ...نتونيم هم ميگيره مارو ميکشه..خلاصه جار ميزنن تو شهر ..جايزه ميزارن که ببينن چی ميشه..اخرش يه انگشتری ميسازن که روش يه جمله نوشته بودن...ميدونين چی بود اون جمله...... نوشته بودن:اين نيز بگذرد آقا خانم شما هم خودتو ناراحت نکن...همه اينا ميگذره......خوب باشين و پر از شادی
http://360.yahoo.com/my_profile-9.l98aQ5dqKhX31MIg--;_ylt=AqYnntdsfNsvTvFbslKzoa6kAOJ3?cq=1 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط حامددي |
|
|
باید اول بگم اصلا وختی نشد که بشينم راحتتّر و بافکر بهتر بنويسم...همينو تو 5 دقيقه نوشتم...فقط تونستم اصل کلامو بنويسم ..فکرش با خودتون...ايشلّا دفعه بود جبران ميشه................................
کاری به درست يا غلط بودنش ندارم...دوستی بود که ميگفت :زندگي معاويه اينجور بوده که هر روز ساعتی مشغول رسيدگی به امور مردمش داشته....و معاويه با کرامتش داشته حکومت ميکرده....يعنی ميبخشيده..به فلانی فلانً سرزمينو...به اون يکی فلان مقدار پول و ..... اما در مقابل اين علی بوده که به جای کرامت معاويه عدالت داشته...يعنی انقدر تو اينکار دقيقو سخت گير بوده که مردم مريدش بودن....نمیخواسته همه راضی باشن...میخواسته حق به حق دار برسه.....حرف اينجاس که الان آيا تو اين حکومت عدالت هست يا کرامت...ريس جمهور هر جا ميره ميبخشه..فلان مقدار پول...وعده پول نفت سر سفره ميده...میده میسازه مثلا تا عوام که فقط جلو چششنو ميبين خر شن...به جا کار به جوونا قول ازدواج ميده...بيچاره جوون هم دل داره ديه...چيکا کنه...اما کو عدالت..کافيه يه نگا به تلويزيون يا شهرتون بندازين تا ببينين که اين عدالته يا کرامت...خوب چطوری ميشه......... تو يه حکومت علوی با کرامت معاوی ریاست کرد...عین اينه که با خودکار ابی بنيويسی گرمز
محمود احمدی نزاد براي ايران نعل وارونه تاريخ است.او تابوهايی را شکسته که هيچ اصلاح طلب و ميانه رويی نميتوانست ان را در ايران بشکند.در عصر او نام خالد اسلامبولی از خيابان هاي تهران برداشته شد،امريکا به مذاکره دعوت شد،تهران آمده دفتر حفاظت منافع امريکا و سفارت مصر شد.مهمترين کار اهمدی نزاد دوعوت گروهايی چون انصار حزب الله به سکوت است،کاری که از عهده هيچ اصلاح طلبی بر نميآمد،اکنون ايران تنها نيازمند يک سياستمدار حرفه ای،ديپلماتی ورزيده و ميانه روی تمام عيار است که تاکتيک های احمدی نزاد را به استراتزی تبديل کند و امريکا به صلح دوستی راسخ و ليبرالی کامل نياز دارد که بتواندخاطره کارتر را زنده کند،کارتر امروز مهمترين مدافع حقوق فلسطينين در ايالت متحده امريکاست،کارتر تنها سياستمداره امريکايی است که با حماس گفتگو و ديدار ميکند، کارتر تنها کسی بود که ميتوانست روابطی شرافتمندانه با ايران برقرار کند.اگر 30 سال پيش عصر بازرگان و کارتر نبود اما امروز عصر بازرگان ها و کارتر هست.امريکاييا کارتر زمان خود(بارک اوباما )را يافته ا ند و حتی کارتر هم با اوباماست.ما ايرانيا چطور؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط حامددي |
|
|
نام:حامد
نام خانوادگی:مددی نام پدر:علی تمام هویت یک انسان..این نام و نام خانوادگی و نام پدر..وهمین...مسئولیت تربیت تو به عهده وست...و در نهایت هر خبط و اشتباه تو به حساب بی توجهی او گذاشته میشود...چه وارث ثروت و مقامش باشی و چه وارث درد و رنجش ...نام او همه جا بعد از نام تو نوشته میشود حتی زمانی که دیگر نیست....شناسنامه اش باطل میشود ولی در شناسنامه تو است..او همیشه با توست پس به احترام جاودانگی وجودش مینویسم: نام پدر:علی نانم:حامد نام خانوادگی:مددی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط حامددي |
|
|
..........
پدر آمد...برا کسی مهم نيست که با دست پر يا خالی آمده است.ما همه سرمان را پايين انداخته ايم.او هم از کنارمان رد ميشود.....نه سلامی ....نه حرفی،ما برادرها زير چشمی بهم نگاه ميکنيم.... صداي در ميآيد.من به برادر کوچکتر چشمک ميزنم که چه خبر شد.او با صداي بلند ميگويد:رفت.......ما همه به سلامتی آزادی هورا ميکشيم.پدر رفته است. 2.......... ان روزها باران که ميآمد مادرم زير شر شر سقف ميستاد و دعا ميخواند پدرم وختی ديد دعا ی مادرم کافی نيست سوراخ های سقف را برداشت و در جيب کتش پنهان کرد پدرم مرد بزرگی بود... سرش به سقف ميرسيد ...............3 در ميسيونس،با افتاب تابان،گرما و آرامش که فصل به ارمغان مياورد،روزهاي تابستان عالی است، پدر نيز مانند خورشيد،گرما و هواي آرام قلب خود را در برابر طبيعت ميگشايد.او به پسرش ميگويد:مواظب باش پسرم ! و با اخطارش همه مشاهدات و اندرزهاي خودرا دوره ميکند و پسرش کاملاً مقصود پدر را ميفهمد. پسرک جواب ميدهد:بله بابا ! و در همان حال تفنگش را بر ميدارد و جيبهايش پيراهنش را از فشنگ پر ميکند. پدر ميافزيد:تا ظهر برگرد پسرم. پسر تکرار ميکند:بله بابا ! و تفنگ را در دست محکم نگاه ميدارد ، به پدر لبخند ميزند ، پيشانيش را ميبوسد و از در بيرون ميرود پدر تا چند قدم به دنبال او ميرود،با چشمانش او را مشايعت ميکند و بعد به کار روزانه خود باز ميگردد.احساس خوشحالی ميکند،خوشحالی از لذت داشتن پسر. پدر ميداند که پسر از همان کوچکی طوری بار آمده که در برابر خطر محتاط باشد،بتواند تفنگ را بکار برد و هر چيزی را شکار کند.او با اينکه 13 سال بيشتر ندارد اما قدش خيلی بلندتر از نجوان 13 ساله است.روشني چشمانه ابيش حتی او را جوانتر هم نشان ميدهد. پدر نيازی نميبيند تا چشم از کار برگيرد و پيشروي پسرش را در ذهن خود دنبال کند.تا حالا حتماً پسرش از کوره راه سرخ گذشته و در راهه اصلی به سوي جنگل پر درخت در حرکت است.شکار خز در جنگل صبر و حوصله زياد ميخواهد که پسر کوچکش فاقد ان است.بی گمان او پس از عبور از قسمت خلوت جنگل در امتداد حاشيه کاکتوسها تا باتلاق به دنبال کبوتر ، مرغ توفان و يا شايد يک جفت حواسيل خواهد رفت.از انی که دوستش جان چن رز قبل کشف کرده بود. اکنون پدر در تنهايی،از يادوري شور شوق اين 2 پسر براي شکار به آرامی لبخند ميزند.گهگاه فقط آنها يه پرنده يا کورترو يا سوررکا که از ان يکی کوچکتر است شکار ميکننند و انوخت جان با تفنگه 9 ميليمتری که به اوداده پيروزمندانه به کلبه اش باز ميگردد و پسرش با تفنگ بزرگ کاليبر 16 سنت اتينه قفل چهار سو و باروت سفيد سر افراز به خانه روی تپّه اشن بر ميگردد. زندگي خود او نيز به همين صورت بوده.در 13 سالگی به او اجازه داده شد تفنگ بردارد.حالا پسرش نيز در همين سن صاحب تفنگ شده و پدر از اين بابت خوشحال است.براي پدری که همسرش را از دست داده بزرگ کردن فرزند ان قدرها هم آسان نيست.خطر همواره در کمين مردهست،به ويژه مردی که هميشه متکی به خود است.اين موضوع هميشه باعث نگرانی او بوده.بازی مواقع دچار توهم ميشود و از اين جهت رنج ميبرد.يکبار به دليل ضعفه بينايی تصور کرد که پسرش در کارگاه ،روی گلوله تفنگ چکش ميزند و ترس برش داشت.در هالی که سگک کمربند شکاريش را برق ميانداخت. ناگهان از فاصله ای نه چندان بسيار دور صداي شليکی به گوشش ميرسد. پدر صدا را ميشناسد و به فکرش ميرسد:تفنگ سنت اتينه.دو کبوتر از جنگل کم شد. مرد بدون توجه به حادثه مهمی که اتفاق افتاده سرگرم کاره خود ميشود. خورشيد که قبلاً به اوج خود رسيده بود کم کم رو به پايين ميرود.بهرجا که نگا ميکنی ، روی سخره ا ، زمين يا درختان ، هوا مانند حرارت داخل کوره که تازه خاموش شده رو به سردی ميرود و با گرما به حرکت در ميآيد. پدر به ساعت خود نگا ميکند،ظهر است.چشمانش را به جانب جنگل ميدوزد. پسرش بايستی برميگشت.اعتماد دوجانبه ای بين ان 2 برقرار بود.پدر با شقيقه هاي نقره ای و پسر 13 ساله.هيچ گه يکديگر را گول نميزند.وختی پسر جواب ميدهد ، بله بابا ، ديگر به قولش وفا ميکند.او گفت که پيش از ساعت 12 بر ميگردد و پدر در هالی که نظاره رفتنش بود لبخند زد. و حالا پسرک هنوز برنگشته است.ناگهان متوجه شد که 3 ساعت است هيچ شليکی نشنيده.خيلی پيش يه شليک،يک شليک کوتاه شنيده بود.از ان پس ديگر نه صداي شليک شنيده شد و نه پرنده ای ديده بود. پدر سر برهنه و بدون قمه خود بيرون ميدود.کوره راهه سرخ را نيم بر زده وارده جنگل ميشود.با سرعت از حاشيه کاکتوسها ميگذرد بدون اينکه هيچ رد پايی از پسرش پيدا کند.در هالی که رد شکار را گرفته و بيهوده دور و بر باتلاق ميگردد.مطمئن هست هر قدمی که بر ميدارد نااميدانه و مصيبت بار به سوي نقطه ای است که جسد فرزندش را در حال سينه خيز وسط يک پرچين کشته خواهد يافت. از روی تعجب ناگهان فرياد ميزند :پسرم ! بغضی که در صدايش نهفته حالت گريستن دارد و هيچ گوشی را طاقت شنيدن ان همه اضطراب نيست. کسی جواب نميدهد.هيچ کس ! پدر که 10 سال پيرتر شده درامتداد کوره راه سرخ زير آفتاب به دنبال پسرش ميگردد که تازه مرده است. _پسرم.! اه پسرم ! با چنان شور و علاقی فرزندش را صدا ميزند که هر ارتعاش صدايش از عمق جانش بر ميخيزد. در گذشته يکبار در اوج خوشبختی و آرامش کامل دچار توهمی رنج اور شده بود.به خيالش رسيده بود که پيشاني پسرش با گلوله ای ورشویی سوراخ شده است.اکنون در هر گوشه از جنگل تاريک درخشش سيمهاي خاردار را مينگرد و در پاي يک درخت خشک ميبينيد که تفنگ خاليش در کناری افتاده..... _پسر جانم !.....پسرم !.... توانايی پدری که محکوم به چنين توهم ترسناکی است حدو حدودی دارد و پدر داستان ما احساس ميکند که پسرش از انتهاي جادّه کناری پيدا ميشود و تند تند به طرف او ميآيد. قيافه پدر که سلاحی با خود ندارد از پنجاه متری آنچنان پريشان است که پسر13 ساله را وادار ميکند به سرعت به قدمهاي خود بيافزيد. مرد زمزمه ميکند:پسره کوچوليم..! و خسته و آشفته روی خاک سفيد ماسه دار مينشيند و پاهاي پسرک را در آغوش ميگيرد. پسرک در هالی که پدر هنوز پاهايش را در آغوش گرفته ايستاده بر جای ميماند و با اگاهی از غم و درد پدر،آهسته سرش را تکان ميدهد.:بيچاره بابا... دير وخت است.ساعت از 3 گذشته.اکنون پدر و پسر عازم خانه ميشوند.پدر دوباره زمزمه کنان ميپرسد:چطور شد ! متوجه خورشيد نشدی که چقد دير شده؟ _حواسم بود بابا !..... داشتم برميگشتم که حواسيل هاي جان را ديدم و رفتم دنبالشن.... _چقد باعث ناراحتي من شدی پسرم ! پسر نيز پس از مکث زياد زمزمه کنان ميگويد:پدر ! پدر ميپرسد:بالاخره چی شد ؟ حواسيل هارا شکار کردی؟ _نه.... روی هم رفته اين مسئله چندان مهم نبود.پدر در زير آسمان ابی،گرماي موج و روی جاده هموار با پسرش به سوي خانه باز ميگردد.پسری که به شانه او تکيه داده و تقريبا هم قد پدر است.خيس عرق است و گرچه تنی کوفته و جانی خسته دارد اما از خوشحالی لبخند ميزند.... پدر با توهمی شاد لبخند ميزند....اما تنها برميگردد.از جنگل با دست خالی برميگردد زيرا کسی را نيافته است.غافل از اينکه در پشت سرش پاي درخت خشکيده ای،پسر دلبندش از ساعت 10 صبح،گرفتار در ميان سيمهاي خاردار،زير آفتاب،پا در هوا دراز کشيده و مرده است..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط حامددي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|